شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
127
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
رضاى دشمن ديرينه و ازالت كينه از ساحت سينهء او نتواند بدست كردن - پس براق آنجا اقامت كرد ، تا آنگه كه جلال الدّين رسيد ، او را در ظاهر مطيع يافت . در گواشير كه دارالمملكه و محلّ سرير است يكماهى اقامت كرد . آنگه از صفاى فكرى كه جلال الدّين را بود حدس كرد كه براق در پى مكرى و اظهار غدريست ، با وجوه اصحاب خود كه اهل وفا و حفيظت بودند در باب او مشاورت كرد . اورخان گفت : او را بايد گرفتن و مملكت كرمان مستخلص كردن ، و بدان مستظهر شدن . و بر اين سخن مزيد نبود ، امّا وزير شرف الملك - جندى معروف به خواجهء جهان مخالفت كرد و گفت : اوّل كسى از ولات و حكّام ولايات كه بذل طاعت كرد اوست ، و غدرى كه انديشه كرده است ، اگر چه بتحقيق مىپيوندند « 1 » ، امّا هر كسى بر اين معنى اطّلاعى ندارد ، اگر زود زود جزاى غدر در كنار او نهد دلها برمند و خاطرها منفعل شوند ، و نيّتهاى مردم بگردد ، و بخللهاى بزرگ سرايت كند . پس جلال الدّين بر صوب شيراز حركت كرد . اتابك علاء الدّوله صاحب يزد به خدمت او آمد ، و اظهار طاعت كرد ، و برسم تقدمه از نقود و خدم چندانى آورد كه منزل جلال الدّين بدان معمور شد . او را اتا خان لقب كرد ، و توقيعى جهت تقرير بلادى كه دارد بوى داد . و اتابك سعد صاحب پارس از برادرش * غياث الدّين جهت اسبابى كه ذكر رفته است مستوحش بود ، جلال الدّين در اصلاح جانب و اختصاص او به خود رغبت نمود ، و وزير شرف الملك را به دو فرستاد ، و دختر او را جهت خود خطبه كرد . در اجابت و انقياد و تحصيل مرام او مبادرت نمود ، و وزير با قضاء وطر مراجعت
--> ( 1 ) - شايد : مىپيوندد .